تبليغاتX
8 تایی



سلام

خوبین دوستان گل خودم

نماز روزهاتون قبول باشه ..

من بازم برگشتیم  و فکر آپ کردن افتادم پیش خودم گفتم الان که من میخوام آپ کنم ماه رمضونه وهیچ چیزی به غیر خدا نمیتونه تو این ماه به آدم نزدیک باشه....

ولی بعد فکرش کردم دیدم بالا تر از خدا هم دیگه چیزی نیست...

به همین خاطرم تصمیم گرفتم که با  یه مقدمه و دوتا داستانک  آپ کنم.


       SohrabSepehri.com

    خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.


                     

خدا يعني چه؟

اين پرسش از دير زمان در محافل ديني وفلسفي مورد توجه بوده است وهر گروه ونحله اي تعريف خاصي رابه عنوان پاسخ مطرح كرده اند .بعضي گفته اند: خدا پدر آسماني است، برخي خدا را نيروي طبيعت دانسته اند گروهي او را نور ناميده اند، كليسا علت العلل جهان اسم گذاري كرده، برخي خدا را در ميان علل موجود جست وجوكرده اند، بعضي او را زاده انديشه سرمايه داران و ترياك مخدر بشر معرفي كرده اند، جمعي رنگ بشري به وي داده اند و گروهي نيز او را مولود جهل وترس بشر تلقي كرده اند .

 

 

خدا  در نگاه نهج البلاغه

 

 حضرت باري تعالي در نهج البلاغه به عنوان هستي مطلق توصيف شده كه ماهيت ندارد. خدا حقيقتي نيست كه موجود باشد ، بلكه وجودي است بي نهايت وحقيقتي است لايتناهي

 

حال چه کسی میتواند بگوید که خدا چیست؟؟

خداوند پژواک کردار ماست


داستانک۱

چرا خدا از راه بوته ی خار با موسی (ع) صحبت کرد؟

-اگر هم درخت زیتون یا بوته ی تمشکی را انتخاب می کرد ، همین سوال را می کردید . اما سوالتان را بی جواب نمی گذارم .خدا بوته خار بیچاره و کوچکی را انتخاب کرد تا بگوید بر روی زمین جائی نیست که

" او " حضور نداشته باشد .

 

داستانک ۲

 

لوکاس راهب به همراه شاگردش از دهی میگذشت . پیرمردی از او پرسید : ای قدیس ، چگونه به خدا برسم ؟ لوکاس پاسخ داد : خوش بگذران و با شادی ات خدا را نیایش کن .و به راه خود ادامه دادند . کمی بعد به مرد جوانی برخوردند . مرد جوان پرسید : چه کنم تا به خدا برسم ؟ لوکاس گفت : زیاد خوش گذرانی نکن . وقتی جوان رفت ، شاگرد از استاد پرسید : بالخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه :لوکاس پاسخ داد : (سیر و سلوک روحانی مثل گذشتن از یک پل بدون نرده است که روی یک دره کشیده شده باشد . اگر کسی بیش از حد به سمت راست کشیده شده باشد می گویم به طرف چپ برود و اگر بیش از حد به طرف چپ گرایش داشته باشد ، می گویم به سمت راست برود . این باعث می شود از راه منحرف نشویم و در دره سقوط نکنیم .)

                      

دلهایتان با خدا

یا حق

و دوباره خدا حافظ تا n مدت...

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 6:1 PM  توسط  حاجی مهدی   | 



 

               SohrabSepehri.com

سلام

خوبید دوستان گلم چه خبرا؟؟؟؟

امشب بعد از یه مدت دوباره به نت بر گشتم و خواستم اول از دوستان گلم تشکر کنم که تو این مدت به وبلاگ سر زدند و من رو فراموش نکردند و از صمیم قلب بهشون بگم که دوسشون دارم و باید منو ببخشند که به وبلاگشون سر نمیزنم چون این چند ماه واقعا گرفتارم وبازم تشکر کنم ا ز عمو سبزی فروش که ما رو فراموش کردو اصلا بهمون سر نمیزنه ولی خدایش من وبلاگشو خیلی دوست دارم و خودشو..

خوب بگذریم ..

آپ امشب دو تا علت داره یکی چون بعد از یه مدت هیچ چیزیرو بهتر از شعرای سهراب ندیدم و دومیشم به خاطر اینه که امروز داشتم برای هزارمین بار این شعرو میخوندم و بهترین دوستم هم این شعرو خیلی دوست داره....

در آخر از همه ممنونم

یا حق ودوباره خدا حافظ تا..................................


نام شعر : دود ميخيزد

 دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افكندم در آب،
ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

بر تن ديوارها طرح شكست.
كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
چشم ميدوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد.



تا بدين منزل نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته ام.
گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ،
ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

تيرگي پا مي كشد از بام ها :
صبح مي خندد به راه شهر من.
دود مي خيزد هنوز از خلوتم.
                            
      با درون سوخته دارم سخن.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 1:44 AM  توسط  حاجی مهدی   | 



 سلام به تمام دوستان..

امروز میخوام دوتا چیزو بگم..

 اولیش اینه که  آپ اینبار کار یه همکاره با اسم(لیلی)مدیر وبلاگ ابرو ایرونی و از این تاریخ به من افتخار دادن و همکاری خودشون رو با این وبلاگ آغاز کردن امیدوارم که همیشه این همکاری ادامه داشته باشه...

دومیش:معرفی وبلاگ آسمون هشتم هست که یه دختر آبی و یه پسر ۸تایی(خودم)   مینویسنش..

 

و در پایان از تموم دوستانی که به اینجا سر میزنن و مارو مورد لطف خودشون قرار میدن ممنونم...

یا حق


SohrabSepehri.com

                                            و عشق ، تنها عشق 


                           ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.


                                          و عشق ، تنها عشق


                               مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،


                                             مرا رساند به امكان

 

                                            يك پرنده شدن.


هر چند غير از عشق

 

      ديگر به چيزي هم اعتقادي نيست ؛

 

اما بهشتي هم اگر باشد

 

      حتمأ همان فرداي بي اندوهگين توست      

 

مفهوم دوزخ نيز

 

       شايد همين امروز بي لبخند من باشد

 

 

كه در او جاي شادي نيست ،

 

    

           

          با اين همه

 

گويا ميان اين دو هم چندان تضادي نيست

 

                                                                          زيرا :

تا دستهايم را ميان دستهاي خويش مي گيري

 

 

   

 

حس مي كنم از دوزخ من تا بهشت تو

                                                  راه زيادي نيست !...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 2:1 AM  توسط لیلی(ابرو ایرونی)  | 



 

SohrabSepehri.com

 Sohrab Sepehri , Great iranian poet and painter

و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است

یک اردیبهشهت سالروز مرگ مردی که میگفت هرکجا هستم باشم آسمان مال من است..............


در رویاهایم دیدم که با خدا حرف میزنم

خدا پرسید:پس تو میخواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.

خدا خندید وگفت:

وقت من بی نهایت است.....

در ذهنت چیست از من بپرس؟

پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد؟

خدا پاسخ داد :

اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوندعجله دارند که بزرگ شوند

و بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنند که کودک شوند.

اینکه آنهاسلامتی خود را از دست میدهند تا  پول به دست آورند

و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را را بدست آورند.

اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال را فراموش میکنند

و بنابراین نه در حال نه در آینده زندگی میکنند.

اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد

 و مرگ آنها به گونه ای است که انگار زندگی نکرده اند.

دستهای خدا دستهایم را گرفت

 برای مدتی سکوت کردیم

و دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقششان باشند.

همه کاری که آنها میتوانند بکنند این است که شرایطی فراهم کنند  تا مورد احترام و علاقه

دیگران  قرار گیرند.

بیاموزند که درست نیست که خودشان را با دیگرات مقایسه کنند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشدتا زخم عمیقی در قلب  آنان دوستشان داریم ایجاد کنیم اما

سالها طول میکشد تا زخمها را التیام بخشیم.

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که  بهترینها دارد.

کسی است که کمترین نیاز دارد.

و من گفتم از شما به خاطر این گفتکو متشکرم

و دوباره پرسیدم :آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بیاموزند؟

خدا لبخند زد و گفت :

فقط بدانند که من اینجا هستم همیشه.............

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 11:48 PM  توسط  حاجی مهدی   | 




} } document.onmousedown=noRightClick